«کیش» چطور سر از شعر سعدی درآورد؟

شاید بپرسید این کجا و آن کجا! با این‌حال اگر سری به گلستان سعدی بزنید، خواهید دید که این شاعر بزرگ از اینکه گذرش به کیش افتاده سخن گفته است. او روایتی دارد از گذراندنِ شبی در کیش و همکلام شدن به دوستِ تاجری در این جزیره. گذر سعدی اما چطور به کیش افتاد؟ با ایزی‌کیش همراه باشید.

 

روزگار رونقِ اقتصادی کیش

شاید کیش پس از آنکه به دست پرتغالی‌ها افتاد تا دوره معاصر، دوره افولش را طی کرد، اما پیش از آن کیش یکی از بهترین بنادر ایران برای بازرگانی را داشت. همچنین محلی بود تا از طریق آن بتوان به راه‌ها و سفرهای دور و دراز رفت؛ سفرهایی که منجر شد سعدی پایش را به این جزیره بگذارد و خاطره‌اش از آن تا امروز ماندگار شود.

خلیج فارس از دوره هخامنشیان تا امروز منطقه مهمی در اقتصاد بوده است. در این میان کیش از اهمیت زیادی برخوردار بود. مواجهه سعدی با این جزیره نیز به همین اهمیت بازمی‌گردد. از آنجا که کیش محل بازرگانی و رفت و آمد و سفرهای دریایی بوده، سعدی که مردِ اهل سفری بود، در بازگشت از سفر حج به این جزیره می‌رسد.

در موسم حج مردم زیادی از سراسر دنیا به عربستان می‌رفتند. دین اسلام سبب شده بود تا وسایل حمل‌ونقل دریایی زیادی برای رفتن به سرزمین حج وجود داشته باشند. سعدی نیز یکی از همین مسافران بود.

سعدی نیز در سال ۶۰۵ تصمیم به رفتن به سفر حج می‌گیرد. این سفر اولین سفر او به حج بوده است. هرچند در آن زمان راه زمینی نیز برای رفتن به حج وجود داشت اما او بنا می‌کند تا از دریا به سرزمین عربستان برود.

وقتی او به جزیره کیش می‌رسد، غروب است و بنابراین باید یک سرپناه پیدا کند. او به یک کاروانسرا می‌رود –که نشان‌دهنده وجود آن در جزیره کیش دارد- که همه حجره‌هایش پر است. در نتیجه به پیشنهاد ناخدای کشتی‌ای که با آن آمده به بازار می‌رود تا شب را در کنار یکی از تاجران بزرگ به نام حاج نجم‌الدین شیرازی بگذراند.

خانه این تاجر اهل شیراز در شمال جزیره قرار داشته؛ خانه‌ای بزرگ با درختان نخل و کُنار. تا پاسی از شب سعدی و حاج نجم‌الدین مشغول صحبت می‌شوند. سعدی در کتابش درباره این شب سروده که همین دلیلی بر یاد کردن از کیش در شعر سعدی است.

 

کیش در شعر سعدی

در ادامه بخش‌هایی از خاطره سعدی از کیش را می‌آوریم:

« بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخن‌های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم.

انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده‌ای. گفتم:

آن شنیدستی که در اقصای غور
بار سالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور»

این تنها جایی نیست که کیش در شعر سعدی نشسته است. او جای دیگری –در باب پنجمِ کتاب بوستان- نیز حکایتی را روایت می‌کند که در آن نام کیش آورده شده است:

یکی مرد درویش در خاک کیش
نکو گفت با همسر زشت خویش

چو دست قضا زشت رؤیت سرشت
میندای گلگونه بر روی زشت

که حاصل کند نیکبختی به زور؟
به سرمه که بینا کند چشم کور؟

نیاید نکوکار از بدرگان
محال است دوزندگی از سگان….

همچنین در بخش دیگری از شعر سعدی ، در مواعظ او در رباعی شماره ۳۹ می‌گوید:

بوی بغلت می‌رود از پارس به کیش
همسایه به جان آمد و بیگانه و خویش

و استاد تو را از بغل گنده خویش
بوی تو چو مشک و زعفران باشد پیش

 

با خواندن این متن، شاید سفر به کیش و دانستن بیشتر درباره تاریخ آن برایتان جذاب‌تر شود.

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.